خرید بک لینک
آخر هفته اگه خدا بخواد میریم سفر ... پرتقال فروش که هیجان منو میبینه میگه خیلی خوشحااااالم که بعد سالها فرصتی دست داد که بری سفر! :))) والا! سی ساااااله هیچ جا نرفتم ... پوسیدم تو این خونه :))) تازه خبر نداره که از الان دارم برای یه مسافرت دیگه رویاپردازی میکنم! فنجون هستم، مدیر برنامه ریزی ِ سفر! * برای سفر جا رزرو کردیم و خیلی جالب بود نوبتی به پنج خانواده گفتیم که بیاین تو تعطیلی ها باهم بریم،ادامه مطلب

برچسب: جاده,منو,میزنه,هواپیما,خواهر,کوچیکه, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

اون هفته های اول بعد از عروسیمون، وقتی با مامان حرف میزدم که مثلا" ما بریم اونجا یا اونا بیان خونمون، یه جوری جوابمو میداد که یعنی نه! و میگفت بمون خونت یکم به خونه ات عادت کنی!! ... نه اینکه اصلا" نریم ولی اونجوری که فکر میکردم تند و تند اونجا تلپ باشیم هم نبود ... راستش خیلی دلم شکسته بود ولی بخاطر حفظ آبرو جلوی پرتقال فروش بروز نمیدادم ... ولی همش تو ذهنم مونولوگ داشتم که چرا؟ یعنی دلشون تنگ نادامه مطلب

برچسب: نامرئی, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

چه روزهای دلفریبی بود هفته گذشته ... هی تعطیلی، یه روز کار ... هی تعطیلی ، یه روز کار :)) خیلی چسبید! خب ما هفته قبل تعطیلات رفتیم دریاکنار ... آخ آخ که چه همه چی عالی و خوب بود ! ویلایی که گرفته بودیم دوبلکس و نقلی بود با منظره ای رو به بهشت ... وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم از یه سمت دریا رو میدیدم و از پنجره ی روبرویی اش، یه فضای سبز و درختهای تنومند و گلهای رنگارنگ با صدای پرنده ها وادامه مطلب

برچسب: تشویق, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

سلام سلام صد تا سلام.چهارشنبه ی دوست داشتنی تون به خیررررر .... آخ جانمی که فردا ما تعطیلیم، جمعه هم که تعطیله و شنبه هم که مرخصی هستم و بزن بریم به سرعت برق و باد به دیار پرتقالی هاااا ... تاحالا برای شهر پرتقالی ها مرخصی نگرفته بودم اما این دفعه عروسی دعوتیم و عروسی هم جمعه اس، البته که بنده هیچ گونه انگیزه و تمایلی به رفتن به این مدل مراسم جدا جدا ندارم (بعله نظر شما هم محترمه!) ولی این دفعه پرادامه مطلب

برچسب: روزگار,شیرین, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

ساعت شیش و نیم صبحه و از پشت بوم خونه عمه ی قندون مینگارم! دیشب و پریشب ،رو پشت بوم خوابیدیم ... زیر نور ماه که قرص کامل بود و هوایی که از بس خنکه ، خزیدیم زیر سه تا لحاف ! به اندازه یه هتل ده ستاره کیف کردم ... عمه قندون رو همه لحاف ها ، لحاف عروسیش رو که خودش درست کرده بود و روی مخمل قرمزش کلی مروارید و گل کاشته رو انداخت رومون. در حالیکه صورتم و موهامو نسیم خیلی خنکی نوازش میده با صدای پرادامه مطلب

برچسب: میشنوید, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

به به چه هوای ِ گرمی! استخون هام گرم شدن انگار :))اهمم اخبار از دیار پرتقال فروش ... اولندش با اینکه همه وسایل رو به جز ساک قندون و خوراکی های توراهی رو از قبل جمع کرده بودیم، بازم ساعت شیش عصر راه افتادیم ... البته که خوش میگذره ولی رانندگی تو شب خیلی خسته کننده اس ... کِتف ِ منم حسابی درد میکرد و درست وقتی میخواستیم جاهامون رو عوض کنیم، قندون بیدار شد و منم دیدم نمیتونم با این گرفتگی ِ کتف هی بادامه مطلب

برچسب: نگاری, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

از ظهر بی قراری گرفتم ، از نوع شدیدش! یکم فیلمهای دیروز قندون رو نگاه کردم بهتر شدم اما همچنان طپش قلب دارم ، مسخره اش اینجاست که اصلا" نمیدونم چرا اینطوری شدم! * قندونو که بغل میکنم، بهش میگم مامانو بغل کن ... بعد دستشو میندازه دور گردنم و سرش رو میزاره رو شونه ام ... اون موقع است که میگم همه بی خوابی ها و خستگی ها میارزه به همین لحظه. * روز جمعه رفتم مجلس ختم پدر یکی از دوستانم ... روضه خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

دیروز برای اولین بار رفتیم ک.ارگاه /م.ادر/و/ ک.ودک ... تجربه جالبی بود ... مخصوصا" برای من که نمیدونم چه بازی هایی برای این سن خوبن ... و البته وجدان درد اینکه وقت کمی برای قندون میزارم هم کمی جبران میشه:) در کنار همه اینا واکنش متفاوت بچه ها خیلی برام جالب بود ... یکی از همون اول هی زر زرررر تو بغل مامانش ... جالبه بعضی وقتا یادش میرفت و محو بازی بچه ها میشد بعد یهو میدید اوا من چرا گریه نمیکنادامه مطلب

برچسب: اولین,تجربه,کارگاه,دوتایی, نویسنده: سپیده باقری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:16

خودمون رو در مسیر وزش لطف الهی قرار بدیم. هر جا آرام نبودیم ... هرجا بهم ریخته ایم یعنی مسیرمون درست نیست ... انگار که یه پنجره بازه و ازش نسیم بهاری میاد، باید خودمونو هرجور شده بکشونیم جلوی پنجره تا نسیم بهاری بخوره به صورتمون و بره لای موهامون و حالمون به بشه! ... اون نسیم بهاری همون بغل خداست، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

بعد از سه ماه دست دست کردن، برای امروز وقت ام آر آی گرفتم ... دیشب که رفتم داروخانه آمپول تزریقش رو بگیرم با شنیدن اسم آنژیوکت دوباره حالم دگرگون شد ... امروز هم که شیفتم و مدارک پزشکی رو زدم زیر بغلم و اومدم اداره ... از ساعت ده و نیم هم باید ناشتا بمونم و تمام مدت چشمم به قرص دیازپامم هست و هی با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

رفقا، من مدتی مدید دنبال این قاب عکس ها هستم ... متاسفانه دیگه پیدا نمیکنم .... میشه لطفا" اگه جایی دیدین آدرس و تلفن و یا اگه سایتی دارن بهم بدین؟ سایز 13*18 و 18*24 - مال آیکیا هست ، بسته هاش دوتاییه و جنسش مثل ام دی اف هست (فلزی نیست) ... من رنگهای سفید و آبی و بنفشش رو دارم و ترجیحم اینه از هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

یه مدتی بود مامان میگفت فصل تره فرنگی هست و هم خودتون بخورین و هم تو غذای قندون اضافه کن ... منم جوگیرطور رفتم تره بار ... روم هم نمیشد بپرسم تره فرنگی چه شکلیه اصلا! هی چرخیدم و چیزی پیدا نکردم و آخرش رفتم غرفه ی آخر و عینهو این آشپزهای قهار پرسیدم تره فرنگی دارین؟؟ منو شوت کرد به غرفه کناری ... هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

خدای عزیزم بابت این شیرینی اول هفته تو را سپاس ... خداجان از اینکه خواستی تا بذر امید همچنان در دلمان زنده بماند تو را سپاس... امیدوارم جواب سه ساعت منتظر ماندن قندون زیر آفتاب، با خستگی و گرسنگی اش ، آرامش کشورش باشد ... خداجان، از اینکه رئیس جمهور منتخبمون ، واقعا" محبوب ِ من است تو را سپاس. کمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

شاید براتون خنده دار باشه که از روز دیدار تتلو با رییسی من تقریبا" هر روز یه نیمچه بغض و اشک و گریه ای برایش دارم ... از کی انقده دل نازک شدم رو نمیدونم! من طرفدار موزیک رپ نیستم، خواننده هاشو هم به ندرت فقط به اسم میشناسم ولی صداهاشونو از هم تشخیص نمیدم ... چون ریتم اش به روحیه ام نمیخوره مخصوصا" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

اول هفته بسیار بدی رو داشتم ... روز شنبه مدیرمون، بی جهت رئیس مارو مورد عنایت قرار داده بود و مثل ابربهاری اشک میریخت. روز یکشنبه هنوز تایم کاری شروع نشده بود که دیدم یکی از همکاران خانم اتاقمون به شدت داره گریه میکنه ... حدس زدم مدیرمون دوباره قاط رده و برای همین ازش پرسیدم امروز نوبت توعه؟ یهو یکیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 18:09

صفحه بندی