657. جاده،منو صدا میزنه ... هواپیما،خواهر کوچیکه رو :))
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
آخر هفته اگه خدا بخواد میریم سفر ... پرتقال فروش که هیجان منو میبینه میگه خیلی خوشحااااالم که بعد سالها فرصتی دست داد که بری سفر! :))) والا! سی ساااااله هیچ جا نرفتم ... پوسیدم تو این خونه :))) تازه خبر نداره که از الان دارم برای یه مسافرت دیگه رویاپردازی میکنم! فنجون هستم، مدیر برنامه ریزی ِ سفر! *...
658. این بند ِ ناف ِ نامرئی
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
اون هفته های اول بعد از عروسیمون، وقتی با مامان حرف میزدم که مثلا" ما بریم اونجا یا اونا بیان خونمون، یه جوری جوابمو میداد که یعنی نه! و میگفت بمون خونت یکم به خونه ات عادت کنی!! ... نه اینکه اصلا" نریم ولی اونجوری که فکر میکردم تند و تند اونجا تلپ باشیم هم نبود ... راستش خیلی دلم شکسته بود ولی بخاط...
659.تشویق
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
چه روزهای دلفریبی بود هفته گذشته ... هی تعطیلی، یه روز کار ... هی تعطیلی ، یه روز کار :)) خیلی چسبید! خب ما هفته قبل تعطیلات رفتیم دریاکنار ... آخ آخ که چه همه چی عالی و خوب بود ! ویلایی که گرفته بودیم دوبلکس و نقلی بود با منظره ای رو به بهشت ... وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم از یه سمت دریا رو ...
660.روزگار شیرین
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
سلام سلام صد تا سلام.چهارشنبه ی دوست داشتنی تون به خیررررر .... آخ جانمی که فردا ما تعطیلیم، جمعه هم که تعطیله و شنبه هم که مرخصی هستم و بزن بریم به سرعت برق و باد به دیار پرتقالی هاااا ... تاحالا برای شهر پرتقالی ها مرخصی نگرفته بودم اما این دفعه عروسی دعوتیم و عروسی هم جمعه اس، البته که بنده هیچ گ...
661.صدای ِ مرا از پشت بام میشنوید
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
ساعت شیش و نیم صبحه و از پشت بوم خونه عمه ی قندون مینگارم! دیشب و پریشب ،رو پشت بوم خوابیدیم ... زیر نور ماه که قرص کامل بود و هوایی که از بس خنکه ، خزیدیم زیر سه تا لحاف ! به اندازه یه هتل ده ستاره کیف کردم ... عمه قندون رو همه لحاف ها ، لحاف عروسیش رو که خودش درست کرده بود و روی مخمل قرمزش کلی مرو...
662. هفته نگاری
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
به به چه هوای ِ گرمی! استخون هام گرم شدن انگار :))اهمم اخبار از دیار پرتقال فروش ... اولندش با اینکه همه وسایل رو به جز ساک قندون و خوراکی های توراهی رو از قبل جمع کرده بودیم، بازم ساعت شیش عصر راه افتادیم ... البته که خوش میگذره ولی رانندگی تو شب خیلی خسته کننده اس ... کِتف ِ منم حسابی درد میکرد و ...
663. دنیا گرده
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
از ظهر بی قراری گرفتم ، از نوع شدیدش! یکم فیلمهای دیروز قندون رو نگاه کردم بهتر شدم اما همچنان طپش قلب دارم ، مسخره اش اینجاست که اصلا" نمیدونم چرا اینطوری شدم! * قندونو که بغل میکنم، بهش میگم مامانو بغل کن ... بعد دستشو میندازه دور گردنم و سرش رو میزاره رو شونه ام ... اون موقع است که میگم همه بی خو...
664.اولین تجربه کارگاه دوتایی
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 23:16
دیروز برای اولین بار رفتیم ک.ارگاه /م.ادر/و/ ک.ودک ... تجربه جالبی بود ... مخصوصا" برای من که نمیدونم چه بازی هایی برای این سن خوبن ... و البته وجدان درد اینکه وقت کمی برای قندون میزارم هم کمی جبران میشه:) در کنار همه اینا واکنش متفاوت بچه ها خیلی برام جالب بود ... یکی از همون اول هی زر زرررر تو بغل...
648. روز و روزگاری
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
خودمون رو در مسیر وزش لطف الهی قرار بدیم. هر جا آرام نبودیم ... هرجا بهم ریخته ایم یعنی مسیرمون درست نیست ... انگار که یه پنجره بازه و ازش نسیم بهاری میاد، باید خودمونو هرجور شده بکشونیم جلوی پنجره تا نسیم بهاری بخوره به صورتمون و بره لای موهامون و حالمون به بشه! ... اون نسیم بهاری همون بغل خداست،
649.MRI
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
بعد از سه ماه دست دست کردن، برای امروز وقت ام آر آی گرفتم ... دیشب که رفتم داروخانه آمپول تزریقش رو بگیرم با شنیدن اسم آنژیوکت دوباره حالم دگرگون شد ... امروز هم که شیفتم و مدارک پزشکی رو زدم زیر بغلم و اومدم اداره ... از ساعت ده و نیم هم باید ناشتا بمونم و تمام مدت چشمم به قرص دیازپامم هست و هی با
پست موقت
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
رفقا، من مدتی مدید دنبال این قاب عکس ها هستم ... متاسفانه دیگه پیدا نمیکنم .... میشه لطفا" اگه جایی دیدین آدرس و تلفن و یا اگه سایتی دارن بهم بدین؟ سایز 13*18 و 18*24 - مال آیکیا هست ، بسته هاش دوتاییه و جنسش مثل ام دی اف هست (فلزی نیست) ... من رنگهای سفید و آبی و بنفشش رو دارم و ترجیحم اینه از ه
650. یه برش از زندگی
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
یه مدتی بود مامان میگفت فصل تره فرنگی هست و هم خودتون بخورین و هم تو غذای قندون اضافه کن ... منم جوگیرطور رفتم تره بار ... روم هم نمیشد بپرسم تره فرنگی چه شکلیه اصلا! هی چرخیدم و چیزی پیدا نکردم و آخرش رفتم غرفه ی آخر و عینهو این آشپزهای قهار پرسیدم تره فرنگی دارین؟؟ منو شوت کرد به غرفه کناری ... ه
651. جیغ بنفش!
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
خدای عزیزم بابت این شیرینی اول هفته تو را سپاس ... خداجان از اینکه خواستی تا بذر امید همچنان در دلمان زنده بماند تو را سپاس... امیدوارم جواب سه ساعت منتظر ماندن قندون زیر آفتاب، با خستگی و گرسنگی اش ، آرامش کشورش باشد ... خداجان، از اینکه رئیس جمهور منتخبمون ، واقعا" محبوب ِ من است تو را سپاس. کم
652.تَ تَ
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
شاید براتون خنده دار باشه که از روز دیدار تتلو با رییسی من تقریبا" هر روز یه نیمچه بغض و اشک و گریه ای برایش دارم ... از کی انقده دل نازک شدم رو نمیدونم! من طرفدار موزیک رپ نیستم، خواننده هاشو هم به ندرت فقط به اسم میشناسم ولی صداهاشونو از هم تشخیص نمیدم ... چون ریتم اش به روحیه ام نمیخوره مخصوصا"
653. بالا و پایین ِ زندگی
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
اول هفته بسیار بدی رو داشتم ... روز شنبه مدیرمون، بی جهت رئیس مارو مورد عنایت قرار داده بود و مثل ابربهاری اشک میریخت. روز یکشنبه هنوز تایم کاری شروع نشده بود که دیدم یکی از همکاران خانم اتاقمون به شدت داره گریه میکنه ... حدس زدم مدیرمون دوباره قاط رده و برای همین ازش پرسیدم امروز نوبت توعه؟ یهو یکی
654. آخر هفته ی شلوغ ِ دوست داشتنی به صرف عروسی :)
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
تجربه ی خیاری خوابیدن چیزی بود که من بیشتر تو جوک و داستان های قدیمی میشنیدم ولی عملا" تو خونمون اتفاق افتاد :) قرار شد مهمونای عزیزم چهارشنبه عصر تو دو نوبت بیان و جاری جان کوچیکه بره خونه ی خاله اش و جاری بزرگه هم به خاطر امتحان بچه اش قرار شد صبح پنج شنبه راه بیافتن. سه شنبه عصر ما رفتیم یه سری خ
655. سفرنامه به پیوست لیست آرزوها
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
عارضم خدمتتون که ما صبح پنج شنبه زدیم به دل ِ جاده ی چالوس و رفتیم شمال پیش خانم تاشکیران ... جاده هم خدارو شکر خوب و خلوت بود و بدون ترافیک رسیدیم. هوا عجیب خوب و عالی بود ... دم ظهر استخر بادی قندون رو باد کردیم و ایشون اولین آب بازی در فضای باز رو تجربه کرد ... دیدیم داره حسابی بازی میکنه ، بساط
656. سگ باز یا کفترباز ؟ مسئله این است :))
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:09
پرتقالی میگفت داشت در مورد معقوله ی برکت و روزی با مدیرش صحبت میکرد و نگاه مدیرش به این موضوع خیلی جالب بود. مدیرش گفته بود: روزی این نیست که فلانی چقدر دارایی داره ... مهم اینه که چقدر از اون دارایی رو میتونه برای خودش استفاده کنه! * با سلام و صلوات، جاری جدیده رو پاگشا کردیم و اتفاقا" خوش گذشت و ج